خدای بزرگ نگهدارت...

اولین پست ...

1391/8/2 16:39
نویسنده : مادر
119 بازدید
اشتراک گذاری

سلام به کوچولوی درونم

من (سحر) و فرهاد تابستان ۸۸ قبول کردیم که برای همیشه همدیگر رو دوست داشته باشیم و یه داستان بی انتها رو با هم شروع کنیم؛ من با توکل به خدا مهمترین بله زندگیم رو فریاد زدم و قلبم رو به قلبش دادم و این شد آغاز ... حالا بیش از ۹۰۰ روز از اون تاریخ میگذره و ما می خوایم به ندای قلبمون جواب مثبت بدیم؛انگار تو داری صدامون میزنی و میگی که می خوای باشی؛ ... حس میکنم که می دونی حیات بزرگترین نعمته، اینجا همه چیز خوب نیست، دعوت از تو خیلی سخته،اما من می دونم که اگه بدونی که می تونستی باشی و ما نذاشتیم که باشی که بودن رو تجربه کنی، حتما دلگیر میشی؛ پس می خواهیم به خدای مهربون که همیشه دستش رو تو زندگیمون احساس کردیم توکل کنیم و واست یه دعوت نامه بنویسیم ... زمان آمدن با خودت، ما از امروز آماده ایم که پذیرای حضور پاکت باشیم؛و امیدواریم خدا هم ما رو لایق عنوان پدر و مادر بدونه.

از اینجا برات شرو میکنم...

بابایی خیلی بچه دوس داشت ولی من یه کوچولو درگیز کارای مربی گری و مدرک درجه 2 وکار بودم یکم مخالفت میکردم تا تاریخ 21/5/91 که تصمیم گرفتم برم یه چکاب کامل و از بارداری

ازمایشگاه 660 زیر پل مسنی سیتی ازمایشهارو دادم و خداروشکر همه چی واسه اومدن تو حاظر بود...

پسندها (1)

نظرات (0)