خدای بزرگ نگهدارت...

حس حضور

1391/8/2 22:56
نویسنده : مادر
135 بازدید
اشتراک گذاری

امروز 91/8/2 هستش خیلی استرس دارم یه حسی بهم میگه چتهخطا ولی به فرهاد هیچی نگفتم.گفتم بزار مطمين شم.

سه روزی بود که تو باشگاه سیمرغ نزدیک سی متری میرفتم فرهاد منو ساعت 9 رسوند اونجا خیلی استرس داشتم شبم الهام و محمد میومدن خونمون.خداروشکر دم در باشگاه مدیر مجموعه رو دیدم و گفتم حالم اصلا خوب نیست و اصلا نمیتونم باستم.میشه امروز نیاممممممممخواب آلود

با سرعت برق رفتم داروخانه همون نزدیکا سریع یه بی بی گرفتم رفتم به سمت رستوران مامان

خلی استرس داشتم اصلانمیفهمیدم چه جوری راه میرم.تا رسیدم فرهادم رسید اونجا.اومده بود به مامانم سر بزنه.منم به روی خودم نیووردم و گفتم بریم.تا رسیدم خونه فرهاد گفت برم نون بگیرم واسه شب.

سریع پریدم تو دسشویی.اولین باری بود که استفاده میکردم.لیوان یه بار مصرف و برداشتم ....

وای خدا چی میدیدم اولین خط به سرعت قرمز شد چند ثانیه بعدم دومی.تعجب

قلبم تند تند میزد باورم نمیشه فرشتم کوچو اومد تو دلم

پسندها (2)

نظرات (0)