جواب وآزمایش سوپرایز بابا
هنوز مطمین نبود به خاطر همین بابا هنوز نمیدونست فرشته داریم.
بعد از دکتر رفتم ازمایش و دادم .واییییییییی نداشادمنش (دوست مامان که خیلی این چند وقت بهش زحمت داده بودیم)جواب ازمایش و اووورد گفت بعععععععععععله مامان شدی
باورم نمیشد.دل تو دلم نبود برم به فرهاد بگم.زنگ زدم بهش گفتم من بیمارستان کارم تموم شده هوس بستنی اکبرمشتی کردم بریم تجریش.
الکی می خندیدم.
تا سر کوچه دوویدم حس خیلی خوبی داشتم.فرهاد اومد رفتم سوار شدم.بابایی اون موقع پراید داشت.131
بستنی رو گرفتیم گفتم یه چیزی می خوام بهت بگم اشک تو چشمام جمع شده بود.گفتم داری بابا میشی.اصلا باور نمیشد.هی میگفت جدی میگی.جواب ازمایش و دادم دستش.از شدت خوشحالی داشت بال درمیاوورد.همونجا زنگ زدم مامان و همه چیو بهش گفتم.حالا قراره شب بریم خونه مامانم.الان حس خیلی خوبی دارم.ایشالا نی نی ناز من جاش حسابی اروم باشه.اشک امونم نمیده.بعد از ظهر بخیر

جواب وآزمایش سوپرایز بابا 
